گذر زمان

روزنگار امیروفسکی

Archive for the ‘دلتنگی’ Category

روزی که استیو رفت و چیزی که از او به جا ماند

with one comment

امروز روز بدی بود؛ یه روز ناراحت کننده و غمگین برای خیلی از ما. استیو جابز رفت! به نظر خیلیا، این آدم یکی از تاثیرگذارترین مدیرها و کارآفرینای دنیای تکنولوژی به حساب میاد. کسی که عامل تحولات مثبت زیادی توی چندین حوزه متفاوت بود.

stevejobs-hero-1955-2011.jpg

آدمای زیادی معتقدن دیگه به این زودی کسی مثل استیو پیدا نمیشه!

استیو جابز از زمانی که اپل رو تاسیس کرد، همیشه با خلاقیت و پشتکار جلو رفت. حتی این هفت سالی هم که سرطان لوزالمعده آزارش میداد، کم کار نکرد. چهره ای که ازش تو ذهن خیلی از ما حک شده، شاید یه شخصیت خلاق، شوخ، جدی، فعال و کارآفرینه که ممکنه برخورداری همزمان از تمام این صفات، آرزوی آدمای زیادی باشه. و همینطور هم هست. خیلیا از زندگی استیو الهام گرفتن و خیلیا حتی اون رو سرلوحه زندگیشون قرار دادن. و همه بهش احترام می‌ذارن.

شاید واقعاً سالها بگذره و آدمی مث اون پیدا نشه، اما مسلماً تاثیری که روی دنیا و افکار خیلی از ما گذاشت، از ذهن هیچکس پاک نمیشه و سالهای سال با ما می‌مونه.

کاش این مرد حداقل ده سال دیگه زندگی می‌کرد تا بیشتر ازش یاد می‌گرفتیم. اما رفت! هر چند که تاثیر وجود استیو روی زندگی ما، برای همین چند دهه ی کوتاه هم، اینقدر زیاد هست که شاید تا دهها سال دیگه هم برای بسیاری از ما زنده به حساب بیاد.

اما امروز باید بگیم خداحافظ استیو جابز؛ دل ما برات تنگ میشه و میراثی که برامون گذاشتی جاودان خواهد بود.

نوشته شده توسط امیروفسکی

۱۴ مهر ۱۳۹۰ | ۲۳:۴۴

شب یلدا و «شادگویی شبانه»

with 2 comments

چند روزی از دوماه بیشتره که اینجا رو گردگیری نکردم. نشده دیگه. حالا به حساب کار و دانشگاه و دوستان و تنبلی و هر چیز دیگه‌ای که می‌خوای بیار.

دیگه داشتم به این تنیجه می‌رسیدم که مث اینجا و اینجا فقط اشاره‌ای به روز آخر پاییز ۸۹ که یلدا هم هست بکنم و دوباره معلوم نباشه کِی به اینجا سر می‌زنم. اما صادق جم با یه حرکت خوب وبلاگ‌نویس‌ها رو به بهونه‌ی شب یلدا، به یه بازی و حرکت وبلاگی به اسم «شادگویی شبانه» تشویق و ترغیب کرد.

شب یلدا از قدیم ندیما یه فرصتی بوده واسه شب‌نشینی. اکثراً تو این بلندترین شب سال معمولاً می‌شینیم دور هم و از داستانای قدیمی و خاطرات و اتفاقات و حوادث و اینا میگیم واسه هم. به هر حال شب یلداس دیگه و منم حداقل تو این یه شب، نمی‌خوام از ناملایماتِ این دوره زمونه که کم هم نیستن بگم.

همونطوری که امین ثابتی هم اینجا گفته، حرف زدن از شادی به مراتب از گفتنِ غم و غصه سخت‌تره. سخت بوده و سخت‌تر هم شده. راستم میگه..

از خوشی حرف زدن سخته. البته نه واسه دوستایی که هر روز می‌بینیم و می‌تونیم هر جور اتفاقی رو به شکلی خنده‌دار براشون تعریف کنیم. اما جداً نوشتنِ یه ماجرای خنده‌دار یا حتی خنده‌ندار طوری که بتونی هر جور خواننده‌ای با هر سطحِ شناختی که ازت داره تحت تاثیر قرار بدی، مشکله خب. مینیمال‌بلاگ هم نیست اینجا که لحنم رو بشناسیُ مثلاً با یه «پخ» بخندی یا حتی بترسی!

در واقع من تو این بازی شرکت نکردم که «شادگویی» کنم. به هر حال اگه بخوام از شادی‌هایی که برام اتفاق افتاده بگم، می‌تونم به خیلی از چیزایی که از یلدای پارسال به من گذشته اشاره کنم ولی خیلیاشون به درد شما نمی‌خوره. برا همینم چون ممکنه برای خودتونم همینطور بوده باشه، چیزی نمیگم و ازتون می‌خوام به اتفاقای خوب و خنده‌داری که بهت گذشته فک کنین. اینطور تاثیر بیشتری هم داره و ممکنه خیلی بیشتر بخندین تا اینکه من بخوام یه جریان خیلی باحال رو خیلی بی‌مزه تعریف کنم برات.

البته این مختص شب یلدا نیستُ باید همیشه به چیزایی خوب فکر کنین.

کاش تو آخرین روز آخرین پاییز آخرین سال دهه هشتاد شاد باشین و بهروز

آخرین بهار دهه‌ی هشتاد

with one comment

دیروز، ۳۱ خرداد هشتادونه بود. آخرین روز آخرین بهار دهه‌ی هشتاد. آخرین روز فصل‌ها همیشه گذر زمان رو برام یادآوری می‌کردن. اما دیروز روز متفاوتی بود. علاوه بر آخرین روز یه فصل، پایان آخرین فصل آخرین سال دهه‌ی هشتاد بود. ده سال پیش وبلاگی برای توصیف این روز نداشتم. شاید حتی به فکرشم نبودم اما امروز متفاوته از اون موقع.

اما… کاش گذر زمان متوقف میشد و یا فرصتی برای بازگشت داشتیم…

Read the rest of this entry »

نوشته شده توسط امیروفسکی

۱ تیر ۱۳۸۹ | ۰۱:۵۷

مهندسی نرم‌افزار

without comments

آخرای ترمه.. ترم سوم رو می‌گذرونم. نمی‌دونم چرا هر بار که واحدام رو حساب می‌کنم، یادم نمی‌مونه چند تا پاس شده و چند تا مونده. ولی چیزی که تو ذهنم مونده اینه که اگه این ترم رو بتونم با یه معدل خوب تموم کنم، ترم دیگه آخریشه و کارشناسی هم ترتیبش داده‌س.

هیچوقت نفهمیدم چرا نرم افزار رو انتخاب کردم برای تحصیل. هنر رو بیشتر دوس داشتم.. شاید هم یه رشته‌ی مهندسی دیگه برام بهتر بود و سریعتر و بهتر و علاقمندتر درس می‌خوندم؛ اما نرم‌افزار کامپیوتر انتخاب ناآگاهانه‌ی من شد.

این تیتر رو که نوشتم می‌خواستم در مورد درس «مهندسی نرم‌افزار» و «آزمایشگاه مهندسی نرم‌افزار» که این ترم با یه استاد خوب داشتم، بنویسم، اما نمی‌دونم چرا رفتم سمت رشته و انتخاب و قسمت و ناآگاهیام!

الان اما دیگه مث همیشه وقت کمه و باید برم و نمیشه دیگه در مورد این درس زیاد نوشت.. شاید بعداً یادی از این درس بکنم. درسی که شاید بیشترین تاثیر رو از ابتدای تحصیلم روی من داشته و مطمئناً استفاده‌های زیادی ازش خواهم کرد.

نوشته شده توسط امیروفسکی

۲۰ خرداد ۱۳۸۹ | ۲۰:۵۴

برگشت به دیار غربت

without comments

امروز پسر و دختر خاله م بعد از گذروندن دوره ای پربار و پرخاطره در کرمان، بالاخره رهسپار دیار غربت شدند.
دخترخاله م با شوهر و دو بچه ی تخصش؛ پسرخاله م با همسر و بغضش.

خاله و دو دختر خاله ی ماندنی ام این بار کمتر از هر دفعه گریه کردند، چون می دونستن داداش و خواهرشون دارن یه نفر دیگه رو هم (همسر پسر خاله م دیگه) با خودشون میبرن تا از تنهایی نسبی اونجا کمی در بیان. به هر شکل خوشحالم که مث هر دفعه قبل از جدایی و تا روزها پس از اون مثل عزادارا رفتار نمی کنن و دیگه اومدن و رفتن زودگذر و انتظار طولانی برای بازگشت عزیزاشون رو پذیرفتن.

من اما از یه بابت دیگه هم خوشحالم که رفتن، از این بابت که می دونم اونجا علیرغم تنهایی ها و دلتنگی هایی که می کشن یه زندگی آروم و راحت رو میگذرونن؛ فارغ از هر دروغ سیاسی، اینترنت کم سرعت، احساس نا امنی، خود سانسوری در احساسات و هنر و نوشتار، گشت ارشاد، اجبارها و موانع و هر مزخرف ِ مشابه دیگه یی که ما اینجا هر روز باهاشون دست و پنجه نرم می کنیم و اونا دیگه کلاً با رفتن، بیگانه میشن باهاشون.

نوشته شده توسط امیروفسکی

۳۰ مرداد ۱۳۸۸ | ۲۰:۴۵

دلتنگی

without comments

دیروز یه کم دلتنگش بودم اما به روش نیاوردم ولی امروز بیشتر دلتنگش شدم؛ نتوانستم سکوت کنم.

نوشته شده توسط امیروفسکی

۲۲ مرداد ۱۳۸۸ | ۲۱:۵۳

Posted in دلتنگی

Tagged with , ,