راه موفقیت!
برای اینکه راه موفقیت رو بدونی، اول باید مرور کنی و ببینی در حال حاضر به نظر خودت چقدر موفقی. یه راه تستش اینه که مثلاً یه روز خودتو در نظر بگیری. ببین چه کارایی رو طی یه روز انجام میدی؟ چه ساعتی از خواب پا میشی؟ اگه شغلی داری، کِی سر کار حاضر میشی؟ چه کارایی در طول روز انجام میدی؟ به نظر خودت چقدر بازدهی داری و چقدر وقت هدر میدی؟ راضی ای از بازدهی خودت؟ کارت؟ مسیری که داری طی میکنی موافق میلت هست؟ اگه راضی نیستی چی میتونه ارضات کنه؟ به چی علاقه داری؟ چه چیزابی و چه افرادی باعث میشن سریعتر به هدفهات برسی؟ موانع چی هستن؟
این سوالا و جواباشون رو تو ذهنت مرور کن. مطمئناً فرق کارای بیهوده رو از کارای مهم و با اهمیتی که در حال حاضر داری انجام میدی میتونی تشخیص بدی. همیشه مهم باش، کارای نتیجهدار و هدفمند انجام بده و ایدهآل فکر کن.
شاید تو از نظر خیلی از آدما موفق باشی. شاید خیلیا بخوان جای تو باشن. و البته شاید هم آدمای زیادی تو رو یه موجود بیمصرف بدونن و حتی وجودت خیلی براشون مهم نباشه. اما اینا مهم نیست. مهم چیزیه که خودت در مورد خودت فکر میکنی و خودت میخوای بهش برسی.
به نظر من رسیدن به موفقیت الزاماً به نظر آدمای دیگه بستگی نداره. شاید آگاهی و اهمیت دادن به علایق، تمرکز حداکثری برای رسیدن به اهداف نهایی و کار، کار و کار رو بشه مهمترین مواردی دونست که میتونن راه موفقیت رو برای خیلی از آدما هموار کنن.
قوانین ِ نانوشته
با قوانین ِ نانوشته مشکل دارم. کلاً قانون یعنی محدودسازی. البته وجودش در بسیاری موارد لازمه. چرا که نبودنش باعث هرج و مرج میشه و ممکنه به فرد یا گروهی از افراد هر جامعه* آسیب بزنه. پس قانون خوبه، اما قانونهایی که به صورت اصولی و منطقی تعیین و تصویب بشن و افراد اون جامعه ازش آگاه باشن.
اما قوانین ِ نانوشته از نظر من قوانینی مندرآوردی هستن که شخص یا گروهی برای افزایش آزادیها و منفعت بیشتر خودشون یا محدود کردن سایر افراد جامعه به وجود میارن. این قوانین از چند جهت مشکل دارن.
اول اینکه چون مثل سایر قوانین، روند تعیین و تصویب رو نمیگذرونن، در بسیاری موارد خودخواهانه بوده و جامع نیستن. یعنی نسبت افرادی که از این قانون متحمل ضرر و یا حتی رنج میشن خیلی بیشتر از تعداد افرادیه که از این قانون منعفتی نصیبشون میشه.
دومین ایراد این قوانین اینه که حتی اگه منصفانه به وجود بیان، امکان اینکه باز هم عدهای به ناحق از این قانون ضرر کنن، وجود داره. چرا که قبل از اینکه به آگاهی تمام افراد جامعه برسن، ممکنه کسی نادانسته خلافش عمل کنه و بدون اینکه قبول داشته باشه جرمی مرتکب شده، متهم و سپس مجرم به حساب بیاد.
ایراد سومشم اینه که این قوانین اغلب عمر کمی دارن و به طور متناوب تغییر میکنن یا جای خودشون رو به قوانین جدید (و در بسیاری موارد سختگیرانهتر) میدن. این عامل موجبات سردرگمی بیشتر آدمای جامعه هم میشه.
همین ایرادات باعث شده از قوانین نانوشته بدم بیاد. ولی متاسفانه هر روزه همه جا شاهدش هستیم. از خونه تا مدرسه و دانشگاه و محل کار و حتی تو خیابون! به نظر من این قوانین بیشتر از اینکه مورد احترام قرار بگیرن و توسط افراد جامعه اجرا بشن، مورد بیاهمیتی قرار گرفته و نارضایتی رو افزایش میدن اما باز هم شاهد رشد قارچی این جور موارد هستیم.
امیدوارم روزی برسه که آدما احترام بیشتری به هم بذارن و بخاطر نفع یا هوس خودشون بقیه رو با قوانین مندرآوردیشون متضرر نکنن.
پ.ن*: در اصطلاح جامعهشناسی به مجموعهای از انسانها که با هم تعامل اجتماعی پایدار دارن، جامعه گفته میشه. این جوامع از خانواده تا مردم یک شهر یا مملکت رو میتونه شامل بشه و منظور منم از بکار بردن این کلمه مشخصاً همینه.
سال جدید، عید نو و دههی تازه
هشتادونه اونطوری که فکر میکردم آتشین نشد. البته بد هم نبود. ولی حداقل شش ماههی اولش خیلی خوب نبود. تغییراتی امسال تو زندگیم اتفاق افتاد. اما به جز یکی دو مورد، بقیه آنچنان بزرگ و موثر نبودن. امسال میتونست خیلی بهتر از چیزی که پیش اومد باشه.
مهم نیست. به هر شکل، همیشه همه چیز همونطوری که میخوایم نمیشه و همهچی بر وفق مراد آدم نیست. اما برنامههایی برای خودم و سال جدید ریختم که اگه درست و خوب بتونم اجراشون کنم، راحت میتونم به خیلی از چیزایی که واقعاً میخوامشون، برسم.
امیدورام از پسشون بر بیام.
در آخرین روزِ و آخرین دقایق زمستونِ دهه هشتاد، دلم میخواد برای همهی کسایی که میشناسم و دوسشون دارم، آرزوی سلامتی و موفقیت کنم. شاد و پیروز باشید.
۱۲ مارس، روز جهانی مبارزه علیه سانسور اینترنت
از زمانی که اینترنت از یک شبکهی ارتباطی بزرگ به یک رسانهی همگانی عظیم تبدیل شده، در کشورهای مختلف و به بهانههای متفاوت دستخوش سانسور و محدودیت شده است. شاید بیشتر از همه، سایتهای مستهجن، رسانههای خبری، بلاگها، شبکههای اجتماعی و… هر کدام به شکلی در کشورهای مختلف دنیا با قیچیِ سانسور در افتادهاند.
سانسور اینترنت که با نام فیلترینگ برای همه ما آشناست، در ایران به صورت رسمی از سال ۱۳۸۴ آغاز شد. در ابتدا سایتهای مستهجن مشمول این فیلترینگ شدند و رفتهرفته با افزایش لایههای فیلترینگ، تعداد سایتهای فیلتر شده افزایش یافت.
اما این لایههای ضخیم در پی اتفاقاتی که طی یکی دو سال اخیر افتاد، هر بار قطورتر شد و سایتها و بلاگهای خبری و سیاسیِ بسیاری را گرفتار کرد. شبکههای اجتماعی و حتی سایتهایی که تنها بار علمی و یا سرگرمی داشتهاند نیز بارها دچار این فیلترینگ شدند. به طوری که برخی از آنها نیز تا به امروز هم فیلتر هستند!
شاید از نظر حکومت سانسور بسیاری از این سایتها براساس قانون صحیح بوده و به درستی انجام شده، اما همه آگاهیم که سایتها، بلاگها و سرویسهای اینترنتی بسیاری هستند که به اشتباه فیلتر شده و از ایران در دسترس نیستند. به همین منظور لازم است مدیریت فیلترینگ حداقل با هوشمندی بیشتری به بررسی صفحات فیلتر شده بپردازد تا مردم را از استفاده از آنها محروم نکنند.
امروز ۱۲ مارس (۲۱ اسفند) را روز جهانی مبارزه علیه سانسور اینترنت قرار دادهاند. به همین مناسبت سایتی با عنوان World day against cyber-censorship که وابسته به سازمان روزنامهنگاران بدون مرز است، با ارائه آمار و اطلاعاتی در خصوص فیلترینگ و ابعاد آن در کشورهای جهان، به پایگاهی برای مبارزه با فیلترینگ ناصحیح تبدیل شده است.
لازم به ذکر است، با توجه به آمار و اطلاعاتی که در این سایت منتشر شده، متاسفانه کشور ما در میان کشورهای دشمن اینترنت، در جایگاه چهارم قرار گرفته است!
در این سایت از وبلاگ نویسانی که خواهان آزادی و جلوگیری از سانسور اینترنت هستند، درخواست شده که به این حرکت بپیوندند؛ امید است با توجه به اینکه فیلترینگ در همهی کشورهای جهان به نحوی اعمال میشود، این حرکتها و عکسالعملهای مثبت، منجر به بهبود اوضاع فعلی در ایران و سایر کشورهای جهان شود.
اتفاقات ناخوشایند؛ برخوردها و تحولات معکوس
هر روز شاهد اتفاقات، حوادث و حتی پدیدههای متفاوتی هستیم. بعضی عجیب و خندهدار و برخی هم حتی نارحت کننده و ناخوشایند هستند.
موارد و رفتارهایی که از طرف دوستان، آشنایان، غریبهها، پلیس، کارمند یک بانک یا اداره و … برای ما پیش میآیند، ممکن است احساسات متفاوتی را به ما القا کنند. اما به هر حال چنین مواردی اجتنابناپذیرند.
نکته اینجاست که در طول روزها و هفتههایی که میگذرانیم، به این اتفاقات و رفتارها، با دید مثبت و تجارب مفید بنگریم. در غیراینصورت در بسیاری از موارد منجر به افسردگی، تنفر و رفتارهای منفی متقابل از طرف ما میشوند.
خود من، اغلب اوقات سعی میکنم با اتفاقات و رفتارهای بد، مشکوک و ناخوشایند، ارتباطی معکوس برقرار کنم و تا جایی که می توانم به صورت مسالمتآمیز برخورد کنم. در صورتی که موفق به انجام این کار نشوم، حداقل از تجربه به دست آمده در ایجاد یک تغییر و تحولِ مثبت در خودم بهره می برم.
تصور میکنم این بهترین کاری است که می توانم انجام دهم. چون با برخوردها و رفتارهای متقابل و برداشتهای منفی از این موارد، مطمئناً نمیتوانم دستاورد مطلوبی داشته باشم.
پیشنهاد و انتخاب
اینجا رو واسه خودم جایی واسه نوشتن خاطراتم میدونم. چیزایی که برام اتفاق میفته. خاطرات، حوادث و تجربهها. اما با این حال بعضی وقتا یه چیزایی پیش میاد که نمیدونم باید اینجا نوشته شه یا نه. نه اینکه تو این سه دسته یا دستههای مشابه نباشه؛ مساله اینه که اصلاً میتونم همه چی رو اینجا بنویسم یا نمیتونم!؟
به هر حال از این به بعد باید یه تصمیمگیری خاص و فوری واسه بعضی اتفاقا بگیرم که اینجا نوشته بشن یا نه.
بگذریم… به هر حال جریان این ماجرای جدید که به خاطرش این مطلب نوشته شده اینه که در خصوص یه کار جدید و بعد از چندین بار صحبت با دوستان و پی ریزی نقشههای کشیده و ناکشیده و غیره و غیره، کاملاً ناگهانی یه پیشنهاد کار شد بهم که تایم عصرم رو به خودش اختصاص میده.
اولش مردد بودم و نمیدونستم چه باید بکنم. اینکه اوکی بدم یا بیخیال شم!؟ خلاصه بعد ِ نشستن و فکر کردن و مشورت نمودن و کلی کارای دیگه، نتیجه بر این شد که تصمیم بگیرم قبول کنم و این کار هم انجام شد.
قراره از هفته دیگه برم سر کار جدید؛ البته به نحوی که تا حد امکان وظایف فعلیم (که بیشتر شامل نوشتن میشه) تحت تاثیر قرار نگیره و حتی بهتر شه. فک کنم سوژههای زیادی از کار جدید داشته باشم که بشه نوشت اینجا. امیدارم از انتخابم و نوشتههام پشیمون نشم. هر چند که اینطوری هم فکر نمیکنم.
شب یلدا و «شادگویی شبانه»
چند روزی از دوماه بیشتره که اینجا رو گردگیری نکردم. نشده دیگه. حالا به حساب کار و دانشگاه و دوستان و تنبلی و هر چیز دیگهای که میخوای بیار.
دیگه داشتم به این تنیجه میرسیدم که مث اینجا و اینجا فقط اشارهای به روز آخر پاییز ۸۹ که یلدا هم هست بکنم و دوباره معلوم نباشه کِی به اینجا سر میزنم. اما صادق جم با یه حرکت خوب وبلاگنویسها رو به بهونهی شب یلدا، به یه بازی و حرکت وبلاگی به اسم «شادگویی شبانه» تشویق و ترغیب کرد.
شب یلدا از قدیم ندیما یه فرصتی بوده واسه شبنشینی. اکثراً تو این بلندترین شب سال معمولاً میشینیم دور هم و از داستانای قدیمی و خاطرات و اتفاقات و حوادث و اینا میگیم واسه هم. به هر حال شب یلداس دیگه و منم حداقل تو این یه شب، نمیخوام از ناملایماتِ این دوره زمونه که کم هم نیستن بگم.
همونطوری که امین ثابتی هم اینجا گفته، حرف زدن از شادی به مراتب از گفتنِ غم و غصه سختتره. سخت بوده و سختتر هم شده. راستم میگه..
از خوشی حرف زدن سخته. البته نه واسه دوستایی که هر روز میبینیم و میتونیم هر جور اتفاقی رو به شکلی خندهدار براشون تعریف کنیم. اما جداً نوشتنِ یه ماجرای خندهدار یا حتی خندهندار طوری که بتونی هر جور خوانندهای با هر سطحِ شناختی که ازت داره تحت تاثیر قرار بدی، مشکله خب. مینیمالبلاگ هم نیست اینجا که لحنم رو بشناسیُ مثلاً با یه «پخ» بخندی یا حتی بترسی!
در واقع من تو این بازی شرکت نکردم که «شادگویی» کنم. به هر حال اگه بخوام از شادیهایی که برام اتفاق افتاده بگم، میتونم به خیلی از چیزایی که از یلدای پارسال به من گذشته اشاره کنم ولی خیلیاشون به درد شما نمیخوره. برا همینم چون ممکنه برای خودتونم همینطور بوده باشه، چیزی نمیگم و ازتون میخوام به اتفاقای خوب و خندهداری که بهت گذشته فک کنین. اینطور تاثیر بیشتری هم داره و ممکنه خیلی بیشتر بخندین تا اینکه من بخوام یه جریان خیلی باحال رو خیلی بیمزه تعریف کنم برات.
البته این مختص شب یلدا نیستُ باید همیشه به چیزایی خوب فکر کنین.
کاش تو آخرین روز آخرین پاییز آخرین سال دهه هشتاد شاد باشین و بهروز
اگه زمین بیشتر از یه قمر داشت!؟
تا حالا شاید هزار بار ماه رو دیدیم. در حالتهای مختلف. وقتایی که هلاله، قرصش کامله و وقتایی که نیمهس. اما شاید کمتر کسی باشه که اونطوری که من اون شب ماه رو دیدمش، بهش نگاه و در موردش فکر کرده باشه.
چند شب پیش، وقتی داشتم برمیگشتم خونه، نگاهم افتاد به ماه. نصف ماه دیده میشد و نصف دیگهش پیدا نبود. اما نکتهای که توجهم رو جلب کرد، این بود که قسمت بالای ماه (نسبت به خط افق) نورانی بود! کاری ندارم که دلیلش چی بوده و چرا اینطوری شده بود. اما نمیدونم چرا این مورد یه دفه این ذهنیت رو برام ایجاد کرد که چرا یه دونه ماه داریم و اگه دو تا داشتیم چی میشد؟
به همین بهونه کلی نشستم خیال پردازی کردم. البته داداشمم آوردم تو خط و ازش پرسیدم که چی میشد اگه دو تا ماه داشتیم تو آسمون؟ اونم همراهم شد. مساله براش جالب شد.
تو آسمون یه ماه داریم، اما تا حالا به این مساله فکر کردی که قمر دومی زمین می تونست چطوری باشه؟ میتونست چقدر نزدیکتر، دورتر، بزرگتر یا کوچیکتر باشه؟ فک میکنی یه قمر دیگه برای زمین، میتونست چه افسانهها، خرافات و حتی تقویمهای دیگهای رو به وجود بیاره؟ چه سنتها و چه آداب و رسومی میتونست شکل بگیره و روند تغییر و زندگی آدما و قومیتها و کشورها چقدر میتونست تحت تاثیر این هووی خیالیِ ماه قرار بگیره؟ چه جور خسوف و کسوفهایی میتونست شکل بگیره؟ چه تغییراتی توی زمان، روز و شب، جزر و مد، فصلها و حتی سرعت و مسیر گردش زمین میتونست داشته باشه؟ بدون شک تاثیر میذاشته. اما مثبت یا منفی؟
شاید الان بگی خب اگه تاثیرش مثبت بود، قمر دوم و حتی سومی هم وجود داشت. پس حتماً لازم نبوده یا حتی میتونسته مضر باشه برامون.
کلاً خیالپردازی در این موارد زیاد میاد سراغم ولی این اولین باره که دارم مینویسمش. ولی اگه همچی چیزی میخورد به سرت، فکر میکنی چه چیزای دیگهای میتونست اتفاق بیفته؟
روز آخر؛ تابستون آخر
انگار همین دیروز بود که درباره آخرین بهار دههی هشتاد مینوشتم! تا این حد زود گذشته برام. حالا نوبت آخرین تابستون این دههست.
نمیدونم چرا زمان اینقدر زود میگذره برام. معمولاً وقتی مشغول خوشگذرونی باشی زمان برات زود میگذره. ولی وقتی به این سه ماه تابستون که با این سرعت گذشته نگاه میکنم میبینم زیاد هم خوش نگذشته و سراسر کار و کار و کار بوده! نه اینکه کار چیز بدی باشه و بد بگذره؛ اما خب، شاید چیزای بهتری هم واسه گذروندن وقت وجود داشته باشه که اقلاً وقت اینقدر سریع نگذره.
به هر حال تابستونم تموم شد تا با سرعت بیشتری به سمت سال دیگه بریم و شاهد پایان یه دهه دیگه باشم.
لطفاً قدر بدون این لحظات رو.
روز بلاگستان فارسی
شانزدهم شهریور هزاروسیصدوهشتاد، روزی است که به استناد این نوشتههای سلمان جریری، وبلاگستان فارسی متولد شد.
از آن زمان نُه سال میگذرد و امروز وبلاگستان فارسی وارد دهمین سال تولدش میشود. خود من تنها چند سالیست که پدیده وبلاگ را جدی گرفته ام و برخی وبلاگ ها را میخوانم؛ و تا امروز، اگر فقط وبلاگ شخصی خودم را در نظر بگیریم، در واقع تنها ۱۳ ماه است که «وبلاگ» مینویسم.
نمیدانم با توجه به توصبفی که خواندید، تا چه حد حق اظهار نظر در مورد وبلاگستان فارسی را به من بدهید، به هر حال اعتقادم این است که زوالی که در بلاگستان فارسی در حال پیشروی است، بیشتر از حرکتِ زندگی در آن حس میشود. دلیلش البته مشخص است. محدودیتها، مسئولیتها و حتی در مواردی محکومیتها.
در وبلاگستان فارسی تفریباً هیچ فرد یا وبلاگی را نمیشناسم که وبلاگنویسی، شغل اولش باشد. در بسیاری از موارد، وبلاگ به الزام و اجبار، برای صاحب (یا صاحبانش)، هزینه بر و زمان بر است. مشکلاتی از قبیل سرعت کم و ترس از بلاک شدن و حتی در مواقعی تحریمهای اینترنتی منجر به کاهش فعالیت و ریسک سرمایه گذاری روی یک وبلاگ، میشود. این مورد تنها یکی از دلایلی است که وبلاگهای فارسی اغلب به موفقیتی که صاحبانشان انتظار دارند، نمیرسند. اما موارد دیگر را علیرضا مجیدی به خوبی لیست کرده و برشمرده است.
در عین حال با توجه به همه مواردی که تاثیرات منفی بر رشد وبلاگستان داشتهاند، باید حرکتی انجام شود تا با موارد منفیای که مقابله با آنها امکانپذیر است، حرکت رو به جلوی وبلاگستان دوباره شتاب گیرد. برای مثال شاید فعلاً نتوانیم سرعت اینترنتی بیش از این داشته باشیم، اما میتوانیم راههایی برای کسب درآمد از وبلاگ به وبلاگنویسان پیشنهاد دهیم. شاید فعلاً نتوانیم از بلاک شدن غیر اصولی وبلاگمان در امان باشیم، اما میتوانیم افراد را از اهمیت کپیرایت در وبلاگهای فارسی، آگاه کنیم. شاید نتوانیم از رشد بزرگترین رقیبان وبلاگستان یعنی سایت های وب ۲٫۰ جلوگیری کنیم، اما میتوانیم افراد را با توجه به علایقشان تشویق به راه اندازی وبلاگ کنیم. و شایدها و بایدها بسیارند در این رابطه که باید شناسایی شده و به صورت اصولی به آنها پرداخته شود.
شاید اینها کمکی باشد به پیکر نیمه جان وبلاگستان فارسی و امید به آنکه سال آینده، وبلاگهای سرزنده و فعال بیشتری در وبلاگستان داشته باشیم و در کنار آنها شانزده شهریور را جشن بگیریم.





